گم شده. بعد از آن تحریمی که ترانه نویسیم رُ شامل می شد. ملودی هم ساختم
ولی ترانه دیگر هیچ...
این ترانه یکی دو روز قبل از اون روز کذایی اتفاق افتاد ، تقریبا یک سال پیش ...
بعد از این کار دست ُ دلم به نوشتن نرفت و تا امروز هم اینگونه بودم.

«بهار»
از فاجعه دورم ولی ؛ با حادثه عجین شدم
توی هجوم ِ دلهره ؛ منم که نقطه چین شدم
رو جاده های انتظار ؛یه خط ِ مُمتد کشیدم
توی ظهور ِ خط ِ نو ؛طعم ِ حضورُ چشیدم
میون ِ پاورچین ِ دل ؛بهار خانوم صداش می یاد
حادثه ی تازه شدن ؛تـــو نــم نــــم ِ دستای باد
برای فصل ِ بی کسی ؛ فاصله معنی نداره
نشونی ِ عاشق شدن ؛ دستای پشت ِ دیواره
از منُ تو، تا ما شدن ؛ شعار ِ رو دیوار می شه
لباس ِ تازگی بپوش ؛ با یه گلم بهار می شه
فتح ِ صدا، اسم ِ بهار؛ باید دیوارُ بــِــشکـــَـنــه
ببین تو قاب ِ لحظه ها ؛کنار ِ تو عکس ِ منه
تو ســِحر ِ ناز ِ چشم ِ تو ؛ فرصت ِ پیدا شدنه
فرصت ِ تو ، فرصت ِ من؛ تو لحظه ی ما شدنه
اهلی ِ دستاتم اگه ؛ تو دست ِ تو جون بگیرم
تا دست ِ تو ، تو دستمه ؛ به نبض ِ دستات ، اسیرم
«حامد علی محمدی»- تیر 1387
الان ساعت 31 دقیقه بامداد ؛ دقایق ابتدایی روز شنبه 5 اردیبهشت1388
اتفاق جدیدی نیوفتاده که بگم دپ زدم ، ولی بد جور ، دلم قنج می ره...
نه خاطره ی جدید در نزدیکی هایم وزیدن گرفته و نه فراق دوری یاری
و جدایی و این... بازی ها ...
فقط خیلی علاقه داشتم آلبوم سفره نامه شهیار رُ بشنوم. و فضای عجیب
غریب ترانه ها و ملودی و تنظیم ها... که اینها به تنهایی دلم رُ به قنج رفتن
ترغیب نمی کنه. بلکه زنده شدن خاطره ها واسم شیرینه.
شب گردی هایی که در دوران دانشجوییم و تنها زندگی کردن در شهر اصفهان
به یاد دارم. شب هایی که مسافت طولانی رُ شب ها قدم می زدم . و در کنار
سی و سه پل ترانه ی دلریخته رُ زیر لب می خوندم و به راهم ادامه می دادم
الان دلیل کارم واسم مهم نیست و به خاطرش نمی یارم. چون این دلیل ها
اینقد تغییر کردن که اونا مهم نیستن و قابل نتیجه گرفتن هم نیستن. فقط در حد
یک پازل کوچیکن از میلیون ها و شاید بیشتر که زندگیم ُ تشکیل می دن.
و ترکیب ِ این پازل ها تصویری از یک دوره خاص از زندگیم بودن و اون حالت
درماتیک و دل قنج رفتنها ... دلم واسه اون حالتام تنگ شده که دل تنگ می شدم.
ولی دارم از خودم فاصله می گیرم و من ِ جدید پخته تره شاید برای خودم دوست داشتنی تر
نیست . ولی خیلی عاقل تره و حساب شده تر رفتار می کنه. شاید این واسه بقیه
دوست داشتنی تر باشه.
اگه مجبورنباشه زیر بارون نمی ره و کمتر سر خم می کنه تا خاطره ها رُ بغل کنه و از کنارشون
مثل ِ عابر می گذره.
دلم واسه اون دوران تنگ می شه. کاش می شد زمان رُ به عقب بر گردونم. همون کارا
و دیوونه بازیا و به فکر امروزم تابلو بازیا رُ تکرار می کردم. کارایی که الان
دور از جنتلمنی می دونم. ولی ... چه روزگاری بود.
اینا یه قسمتیش بود.. چیزی که از بچگی یادم می یاد. هیچ وقت مادرم بهم نگفت
"مرد که گریه نمی کنه" (به قول ترانه ی با مزه ی گروه آبجیز) و اینُ سرلوحه داشتم.
حالا بهتر با خودم کنار می یام. ولی عوض یا خودمونی تر عوضی نشدم و نمی تونم
وجدانم ُ زیر پا بذارم حتا اگه آخر ِ بازی گیم اور بشم.
من به شخصیت افشین قطبی ارج می دم و به نظرم بهترین گزینه واسه سرمربی گری
حتا قبل از دایی بود. همون موقع هم همین اعتقادم بود. ولی به شخصیت مایلی کهن ارج می دم
که از رفتار گروهبان قندلی های زمان ترس نخورد حتا آخر بازی خودش گیم اور شد.
ولی دوس دارم که بتونم خودم ُ کنترل کنم. و تو عصبانیت متانت به خرج بدم. و مایلی کهن
هم اگه مسلط بود می تونست با ادبیات بهتری گروهبان قندلی ها رُ که به جای "ژنرال" به
خرد خلق ... دادن سر جاشون بشونه . هم چنان که قطبی تونست این ادبیات عصبانی و
هم ادبیات چاله میدونی رُ ؛ هردو جریان ُ سر جاشون ببره. من سومی رُ ترجیح می دم.
ولی بعضی وقتا سکان از دست ِ آدم ها در می ره و این طور موقع ها این تفاوت ها
مشخص می شه. کاش می تونستیم این ادبیات عصبانی رُ دور بریزیم. از خودم شروع می کنم.
من سعی خودم ُ می کنم.
ببینم شما چقد می تونید خودتون ُ نقد کنین؟؟
با آروزی موفقیت برای قطبی و تیم ملی ...






